شمس الدين حافظ

87

غزليات حافظ ( فارسى )

26 [ چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست ] 1 چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست * سخن‌شناس نيى جان من خطا اينجاست 2 سرم به دنيا و عقبا فرونمىآيد * تبارك الله ازين فتنه‌ها كه در سر ماست 3 در اندرون من خسته‌دل ندانم كيست * كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست 4 دلم ز پرده برون شد كجايى اى مطرب * بنال هان كه از اين پرده كار ما به نواست 5 مرا به كار جهان هرگز التفات نبود * رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست 6 نخفته‌ام ز خيالى كه مىپزم هيهات * خمار صد شبه دارم شرابخانه كجاست 7 چنين كه صومعه آلوده شد ز خون دلم * گَرَم به باده بشوييد حق به دست شماست 8 از آن به ديرِ مغانم عزيز مىدارند * كه آتشى كه نميرد ، هميشه در دل ماست 9 چه راه بود كه در پرده مىزد آن مطرب * كه رفت عمر و دماغم هنوز پر ز هواست 10 نداى عشق تو دوشم در اندرون دادند * فضاى سينهء حافظ هنوز پر ز صداست